صدرا  جونم صدرا جونم ، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره

صدرا عشق مامان

من وکارام 1

  سلام دوست جونا بعد چند روز اومدم مامانم خسته بود گفتم وبلاگمو خودم اپ کنم امروز29 مرداد از صبح تا عصر با مامان تو خونه تنها بودم وزیادم گریه میکردم نق میزدم یعنی چند روزه که اینطوریم ها مامانم رو خیلی اذیت میکنم مامان منو ببخش      منم دوست دارم پسر خوبی باشم که نمیشه بعد از ظهر مامانی یه کیک خشمشه درست کرد که دستش در د نکنه من یکم ازش خوردم   >www.kalfaz.blogfa.com مامانم دیروز یه شمع تولدم برا بابایی گرفته بود که چند بار مامان روشنش کرد ومنم فوتش کردم وبا مامانی کلی خندیدیم ودست زدیم      مامانی دوست دارم که اینقدر سرگرمم میکنی   بعد یه تماس برنامه ما  که میخواستیم بریم پار...
29 شهريور 1392

شیطون مامانی

  سلام عزیز دلم ماشالله هزار ماشالله  خیلی شیطون بلا شدی  من عاشق دویدناتم حتی یه کوچولو راهمبدو بدو میری نمیدونم چطور خسته نمیشی عشقم دیروزمامان فاطمه اینا از قم امدن وبالاخره نگرانی ودلتنگی ما هم به پایان رسید ان شالله زیارتشون قبول باشه خدا دوباره نصیبشون کنه مامان فاطمه امد با کلی سوغاتی برای صدرا قطار با واگن ولباس وکفش که صدرا کفشا شو حتی از پاش در نمی اورد وبرای من بلوز وبرای همسری جا نماز و سوهان قم و..........اوردن دست مامانم درد نکنه خیلی دوستون داریم مامان گلم صدرا با اون لباسا چه تیپی به خودش زده بود پسمل خوش تیپم و ماهم که از صبح با مریم جون غذا پخته بودیم برا شام غذامونو صرف کردیم راهی خونه مون شدیم برای خ...
27 شهريور 1392

پسرم چشمایت تماشاییند

       چشمهایم را بسته بودم اما دستهایم رو به آسمان بود. به خیال خودم دعا می کردم.برای چیزی که سهم من نبود_ ویدعوا الإنسان بالشردعاءه‌بالخیر... خدایم مثل همیشه آرام و صبور مرا می نگریست.بی تابیم را که دید خنده اش گرفت از عقل ناقصم وکان الإنسان عجولا  ... اما چه می شد کرد خودش مرا ساخته بود.دوستم داشت. روی زمینش تا چشم کار می کرد آدمهای مثل من بود. نوبرش را که نیاورده بودم. خدایم لبخند زد. از خنده اش نور باریدن گرفت. فرشته قطره ای نور به بالش گرفت و روی زمین آمد. چشمهایم هنوز بسته بود . فرشته را ندیدم. دانه را توی دلم کاشت. .همچنان دعا می کردم .بی‌خبر که خدایم مثل همیشه سهم من را بیشتر ...
23 شهريور 1392

21 ماهگیت مبارک دلبرکم

عشق مامان 2 1 م ا ه گ ی ت م ب ا ر ک د ل ب ر ک م     سلام گلم تمام وجودم چه زود 21 ماهه شدی دوردونه ام  مثل اینکه ما به تماشای tvنشستیم وتو در حال رشد ونمو هستی وکارهای با نمکی که هر روز انجام میدی اشک در چشمانمان جاری میشود ودر خلوت خود میگویم همان کودکی که میخواستم چیزی را در دست بگیرد  یا بنشیند یا  چهار دست وپا راه برود  خلاصه الان کودکی که با من زندگی میکند نیاز به کمک ندارد خود مینشیند حتی را ه میرود وکارهای جالب وخطر ناک خودش را انجام میدهد   عزیز مامان این روزا خیلی هوس سرسره خریدن داشتموو خلاصه دیروز با بابایی...
22 شهريور 1392

بدون شرح

سلام گل مامانی دلم تنگه خیلی نمیدونم از تو بگم یا از خودم چرا همه مامانا خسته اند یا تنها من چرا واکنش مادر شدن ندارم چرا با وجود تو باز تنهایم خیلی دوست دارم اندازه ی کهکشانها مامانی پسرم صدرا تمام دارو ندارم این خاطرات با ارزش  شاید الان برای تو معنا نداشته باشد ولی این خاطرات  روی هم انباشته خواهند شد و روزی هم به درد تو ومن خواهند خورد وان وقت خواهیم دانست که پسرم در این سن چه حالات ورفتاری داشته وتو پسرم خواهی دانست که چقدر برایمان مهم وارزشمندی .که این زندگی ما یعنی من وبابایی بدون تو و غنچه خونه مون معنایی نداشت الان به وجود تو پسرم افتخار میکنم ان شاالله در بزرگیت هم افتخار خواهم داشت ولی دلم از این گرفته که نکنه مادر ...
21 شهريور 1392

دندونای وروجک

دندونای وروجک   سلام گلم امروز ظهر وعزیز دل ماما نی تو خوابه منم مثل همیشه یکم که وقت میارم میام اینجا تا یکم از شیطونیهات بگم از حرف زدنات بگم خلاصه از همه چی که مربوط به دلبرمه بگم شاهزاده اقا صدرا میخوام از دندونات بگم که دیروز فهمیدم که علت اون همه نق نق تو چی بوده فدات شم مامی انقدر اذیت شدی که نگو دستو تو دهانت میکردی و دندونتو برام نشون میدادی بعد جیغ میزدی وتبتم بالا بود برات استا مینیوفین میدادم تا که دردت کم بشه  مامانی قوربونت بره 2 تا از دندونات خودشونو نمایا ن کرده یعنی الان پسر من 14 تا دندون داره اول پایینیو در اوردی و فکر کنم بالایه هم به این زودی در میان . برای پسرم به خاطر اون یه اش دندونی پختم...
19 شهريور 1392

بدون عنوان

  عزیزکم حدیث دیروزت چه بود وخاصته های امروزت چه هست.چقدرزیباودلنشین است قیاس این دوبایکدیگر. دیروز این من بودم که برای فروکش کردن آتش عشقم به گونه های ابریشمیت بوسه می زدم ووجودآتشینم راسیراب می کردم. امروز این تویی که لبان پرمهرت رابرگونه هایم می فشاری وباتمام وجودباصدای  دلنشین  بوسه ات مرا می بوسی وغرق احساس می کنی. دیروز من بودم که برای آرامش توباسرانگشتان مادرانه ام وجود زیبایت را به به آرامی نوازش می کردم. امروز تویی که برای محبت کردن به من با دستان کوچک وگرمابخشت پیکرتشنه ام را غرق نوازش می کنی. دیروز من بودم که تورامی خندا...
18 شهريور 1392

امتحان دلپذیر

امتحان دلپذیر باری با خدا مادرها وقتی با کودکشان بازی میکنند همیشه می گذارند کودک برنده شود.لذتی بالاتر از این نیست وقتی برق شادی را توی چشمهای کودکشان میبینند. مادرها تنها موحودات روی زمینند که از این بازنده شدن لذت می برند. (ته اش را که نگاه کنی توی این بازی کسی بازنده نیست) . . . و فدیناه بذبح عظیم... فصل امتحان من این بار به نام تو ورق خورد پسرم. امتحان می شوم به عزیزترینم.چه سخت امتحانیست. باید تاب بیاورم.باید رد نشوم باید بپذیزم آنچه او برای من و تو تقدیر کرده است.حتما چیزی در صفحه پیشانیت نوشته است که از همین ابتدای راه ، سختی های دنیا را چشیده ای . هر که بامش بیش برفش بیشتر...  رو...
13 شهريور 1392

بیست ماه 16 روزگی ملوسک

  نازدونه،دردونه،ماه خونه، عشق مامان ،عمر مامان،شاه مامان بیست ماه و16روزگیت مبارک عزیز دلم ،شروع بیست ماهگیت رو بهت تبریک میگم. لحظه ها و ثانیه ها دارن تند تند میگذرن و تو داری زود زود بزرگ میشی و من اصلاً باورم نمیشه انگار همین دیروز بود که به دنیا اومدی ، هنوز فکر میکنم که تو همون صدرا کوچولوی دو وجبی هستی که با ترس و لرز بغلت میکردم و حمومت میکردم . الان که نگاه میکنم میبینم چقدر زود گذشت حالا دیگه خودت حرف میزنی ، تنهایی میدوی و از در و دیوار بالا میری . دیگه نیازی نیست با ترس حمومت کنم حتی بدون من هم میتونی حموم بری و اب بازی کنی. یه روزهایی ارزو میکردم با من حرف بزنی تا از تنهایی در بیام حالا اینقدر شیرین زبون شدی که...
13 شهريور 1392

مهد وکودک و ماهم تجربه کردیم

مهد کودک عزیزم امروز تصمیم گرفتم که تورا ببرم مهد ساعت 11 رسیدیم مهد تورا از من گرفتن وبردن طبقه بالا وتو خیلی گریه کردی گلم وقتی یاد مامانی می افتادی صدای گریه تا پای کوچه های بالایی میرفت ولی گلم بند دلم باید تحمل کنی عزیزم باید مستقل شی ومهر مادر ی من نیز اجازه نمیداد ولی چه باید کرد وقتی تو گریه میکردی چشمانم پر اب میشد ودلم از دوری تو پرپر  ساعت 12 تو رو اوردن با اون دست های کوچکت منو محکم گرفته بودی گلم دیگه تنهات نمیزارم این اولین واخرین تنهایی بود هم برای تو و من  .عزیزم برای این که هزینه ی مهد را اول از من گرفتن  با ید چند جلسه را تحمل کنی ولی با مدیر در این باره صحبت میکنم  که تورا تنها نزارم د...
25 مرداد 1392