صدرا عشق مامان

15 ماهگیت مبارک بند دلم

تک ستاره قلبم 15 ماهگیت مبارک   عزیزم باور نمیشه چه زود گذشت 15 ماه از عمر نازنینت.. عشق من.. زندگی من.. این 15 ماه زیباترین لحظه های زندگی ما بوده تو آرامش بی نظیر لحظه های مایی.. و وجود تو زیباترین هدیه خداوندی چقدر حضورت به خانه ساکت ما هیجان و شادی بخشید 15 ماه با تمام سختیها و شیرینی هایش سپری شد... 15 ماهه که مادر شده ام ...ممنون پسرم که اومدی ....آمدنت چقدر شیرینه...تمام تنهاییام با تو پر شد..     گل پسر 15 ماهه من تند تند میره از این ور خونه به اون ور خونه، آشپزخونه، اطاق ها، حموم و ....و به همه جا سرک میکشه که ببینه چی به چیه... با صدای آهنگ نانای میکنه و با...
26 بهمن 1392

یک سالگی میوه دلم

سر قشنگم در کمال ناباوری من و پدرت یک سال از حضورت در کنارمان گذشت...حضوری گرم و دلنشین....چقدر بودنت به زندگیمان آرامش بخشید....یک سال با تمام دل خوشی ها و دلواپسی هاش گذشت....خدای عزیزم ممنون از اینکه لیاقت مادر شدن را به من دادی ..... لیاقت زیستن در کنار فرشته کوچک آسمانی .... خدای مهربون درست در زادروز تولد پسرم در ساعت12:30 بعد از ظهر من او را در آغوش کشیده بودم و می بوسیدمش و از اینکه پسر کوچولوی من یک ساله شده بود اشک شوق می ریختم و هزاران بار شکرت کردم....چقدر لحظه قشنگی بود پارسال در چنین لحظاتی مملو از دلهره و استرس بودم ....نگرانیم این بود آیا نی نی کوچولوی من سالم هست یا نه ...اما دقایقی بعد از اینکه با چشمان خیس وارد ...
26 بهمن 1392

راه افتادن مرد کوچک

سر نازنینم از وقتی به دنیا اومدی تمام اعمال حرکتی رو به سرعت یاد گرفتی بدون اینکه هیچ کمکی یا آموزشی بهت بدیم.......حدوداً از چهار و نیم ماهگی سینه خیز می رفتی و تقریبا حدود 6 ماه و نیمت بود که کامل چهار دست و پا میرفتی و همینطور ادامه پیدا کرد که الان یازده ماه و نیمت هست کامل داری راه میری....البته مثل آدم آهنی...هر وقت هم که بهت میگم تاتا کن بلند می شی راه میری و خودت میگی تاتا تاتا.....اما از آنجایی که زود خسته میشی زود می شینی و گاهی اوقات هم می خواهی تند تند راه بری که می افتی و دوباره شروع میکنی به چهار دست و پا رفتن   نازنینم امیدوارم با این پاهای کوچولو و قدمهای کوتاه در آینده بتوانی گامهای بلندی در راه درست برداری.... ...
26 بهمن 1392

چهار دوندونی شدن صدرا

صدرای  من, تمام امیدم, چند روز پیش خیلی بهانه گیر شده بودی فقط و فقط تو بغل آروم میشدی عزیز دلم به محض اینکه میزاشتیمت تو تخت یا زمین گریه میکردی یا وقتی صورتتو بوس میکردم  یا نازت میکردم اشکات همینجوری میومد فهمیدم که دندونات درد میکنند............دردت به جونم ........کاش میشد من این دردهارو تحمل میکردم و تو فقط برام میخندیدی   همون شب تب کردی و مدام گریه میکردی خواب بودی اما از شدت درد پا شدی نشستی  اما من میدونستم که مرواریدات دارند دونه به دونه جووونه میزنند این دفعه دندون نیش بالات خودشو نمایان کرد میدونم خیلی خیلی اذیت شدی عسلممممممممم اما  چهار دندونه شدنت رو بهت تبریک میگم گلممم...
26 بهمن 1392

واکسن 2 ماهگی

عزیز دل مامان وقتی که 2 ماهگیت تمام شد ما باعثی تو رو میبر دیم مرکز بهداشت که برای گلم واکسن بزنند من ومامان جونت  با هم رفتیم مرکز بهداشت  اول  تو رو وزن گیری کردن  وزنت خیلی خوب بالا رفته بود با اون همه شلوغیات وزن تولدت  2/850 بود که حالا شده 5/600 منم که خیلی خوشحال شدم که کفتم واسه ی خودش مردی شده  بعد قدتم شده بود 58 بعد ماما جونت تو رو واسه ی واکسن اماده کرد من خیلی ناراحت بودم  تو اول واکسن گریه وداد وبیداد کردی بعد خوابیدی ولی وقتی که رسیدیم خونه پات خیلی درد میکرد  تب کردی اون روز تا فرداش گریه کردیو بعد درد پاتم خوب شد واینم با سلامتی تموم شد  عمرم .وجودم تنها ییم همه چیزم  عاشق ن...
26 بهمن 1392

روز یکم تا چهلم پسرک

عزیزم وقتی قدم های نازنینت را در خونه ی ما گذاشتی  دیگر زندگی رنگ و بوی دیگری داشت  با وجود تو احساس ارامش میکردیم  بالا خره ما از بیمارستان مرخص شدیم چون من کم خونی داشتم برام خون زدن حال خوبی نداشتم  بعد بیمارستان مامان جونت تورو بردش حموم  بعد  لباستو پوشاندیم بعد با خیال راحت توتختت گذاشتیم خوابیدنت خیلی قشنگه پسرم  الان هم وقتی میخوابی همیشه ازت عکس میگیرم  روز 9و10 برای نازنینم یه مهمونی دادیم  بعد با مامان جونت رفتیم خونی اونا یه کم بچه نا ارومی بودی فقط گریه میکردی وما علتش ونمیدونستیم وشبها اصلا نمی خوابیدی  تا صبح بیدار فدات شم مامانو خیلی اذیت کردی ولی باز لذت بخش و دلپذیر  بو...
26 بهمن 1392

طلوع رویای من صدرا

 پسر من وقتی که قدم به این دنیا گذاشتی  و با طلوع  زیبای خود زندگی را برای ما دل نشین ساختی  خورشید زیبای من باتمام وجودم دوست دارم وقتی تورا دیدم گفتم این اولین و اخرین عشق من است جیگر گوشه ی مامان             من در 16 اذر 90 که مصادف با دومین روز وفات امام حسین بود  که هنوز 25 اذر میخواستم برم دکتر  اما کوچلو ی من یه کم میخواست زود پا به این دنیا بگذاردما شب تقریبا ساعات 2 یا3به بیمارستان رفتیم که غذابم شروع شده بود منم میخواستم که بچه سزارین به دنیا بیاد زود به بیمارستان رفتیم از شانس بد دکترم خارج رفته بود  منم که میخواستم یه دکتر متخصص عملم ک...
26 بهمن 1392

قهر تو اتیش منه ...............

بوسه ام را می گذارم پشت در / قهرکردی , قهرکردم , سر به سر تو بیا , در را تماما باز کن / هر چه میخواهی برایم ناز کن من غرورم را شکستم , داشتی ؟ / آمدم , حالا تو با من آشتی ؟     پسرم صدرایم امید زندگیم امروز بدترین روز دنیا رو برایم رقم زدی دل کوچکت را اولین بار ی بود که با زبون شیرینت گفتی با تو قهرم . قهر تو برای من اتیشی هست که احساس کردم تمام بدنم به لرزه افتاد . احساس کردم تموم دنیا  زیر ورو شد پس کو روانشناسی کودک که در حال تکاپو هستن که هیچ احساسی در مورد رفتار کودکان خود نشان ندهید چطور میتوانم احساسات مادرانه خود رو بشکنم ودر مقابل قهر کودکم فقط شنونده ی مطلب باشم . وبه خود بگویم بز...
13 بهمن 1392

صدرا نگو بلا بگو ............

  سلام شیر مردم که چند روز با اون ویروس وسرماخوردگی امروز یکم حالت بهتر شده این چند روزه خیلی اذیت کردی واذیتم شدی که نا گفته نماند وبعد خوب شدنت هم هیچ اشتهایی برا غذا خوردن نمیدی و منم خیلی ناراحتم چون خیلی لاغر شدی به هر جا که میرم میگن چرا صدرا لاغر شده (ای بابا بچه هست دیگه سرما خورده ادم بزرگا طاقت ندارن چه برسه به بچه)ولی خوب دیگه ناراحت میشم وحق میدم چون رنگ ورو ازت رفته .   امروز که این مطلب رو برات مینویسم از مراسم ترحیم وغزاداری دایی مریم جون که از اینجا هم براش تسلیت میگم اومدیم وبعد عزاداریش هم رفتیم شام ان مرحوم که واقعا تو غذا خوری ابروی منو بردی جلو میزمون فقط غذا ریخته بودی و همه ی کسانی که روبرو...
6 بهمن 1392