صدرا  جونم صدرا جونم ، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره

صدرا عشق مامان

پسری از جنس پاییز با بوی بهار...

دومین کوتاهی موهای قند عسل😌

مادر بودنم را دوست دارم دلم ضعف میرود برای دنیای مادری دنیایی که متعلق به خودت نیستی همه جا حضور کسی را احساس میکنی که انقدر بی پناه هست که فقط آغوش تو آرامش میکند آنقدر کوچک است که فقط دستهای تو هدایتش میکند مادر بودنم را دوست دارم چون به بودنم معنا میدهد چون ارزشم را به رخم میکشد ویادم میدهد که هزار بار بگویم جانم ...
22 شهريور 1405

شهریور ۴۰۵

سلام به دوستای قشنگ نی‌نی وبلاگی و به دو قند عسلای خودم روزها دارن سپری میشن و به سرعت باد میگذرن من خودم یکی اینجوری شدم که انگار قراره به جایی برم و تو دور تندم موندم از کجا شروع کنم از پوشک گرفتن اقا طاها یا از تولد بابایی چون هر سال نزدیک تولد هامون من خیلی ذوق زده میشم نه اینکه جشن و تدارکات زیادی ببینم ولی این روزهای خاص زیادی برام اهمیت دارن . اینا به نوعی اخرین پوشک های اقا طاهامون بودن الان بیشتر از سه هفته میشه از پوشک گرفتیم همچین انتظاری ازت نداشتم خیلی راحت جیش و پی پی رو در اولین روزها گفتی و اصلا خرابکاری نکردی فقط شب ها پوشک میشی اقا صدرای باهوشم دیگه پا به سن نوجوانی گذاشته و این مرحله از زند...
16 شهريور 1405

اردیبهشت زیبا...

و این جوجه های قشنگ طاها فقط چند هفته مهمون خونه مون بودن خیلی دوست داشتنی و بازیگوش عین صاحبش  و یه عکس سه نفره که دوست داشتم صدرا هم باشه کنارمون که متاسفانه عکاسمون هستن❤️ خب اشکال ندارد ما هم جبران کردیم و به عکس زیبا ازش گرفتیم با اینکه خودش اصلا دوست نداره همش رو به دوربین باشه  پسر خوش قلب و مهربون من ❤️😘 زیبای من 😘 خیلی دوست داری با کالسکه دور دور و پیاده روی  و هر هفته باغ مامان فاطی اینا هم میریم و خوش می‌گذرانیم  عاشق خاک بازی حبه قند به این شیرینی دیده بودین  نمک زندگیمون هستن😘😘 خب ...
29 ارديبهشت 1405

دو ساله شدی نفس مامان..

دوسال گذشت... به همین سرعت!  دیگر از آن نوزاد که تن اش بـــــــــوی نابِ بهشت می داد...بویی که همـــه را مست می کرد...دیگر از آن نوزادِ با آن نگاه های خیره و مکیدن های بی جان خبری نیست...همان که انگشت دستمان را محکم می چسبید...همان که دست و پا زدنش ، غلت زدنش..خنده های بی اراده و لبخند های کج اش به وقت خواب قند در دلم آب می کرد...دیگر از آن موجودِ بهشتیِ ٥٠ سانتی خبری نیست... ٣٦٥ روزِ بی نظیر و رویایی گذشت...با همان نوزادی که آغوشش را باز کرد و به من فرصتی بخشید برای عاشقی...برای منی که حریصِ بودنش بودم...منی که هر روزمان را می بلعیدم...نوزادِ شیرینی که تمامِ حسِ مالکیتِ دنیایم در نگاهش خلاصه می شد...هم...
4 ارديبهشت 1405

ماه مبارک رمضان ۱۴۰۴

ماه مبارک رمضان ۱۴۰۴ ارشیا جان و دو تا گل پسرام دایی جون و طاهای قند عسل ️ جون و عمر منه دادای مهربونم ️ افطاری خونه ی خودمون طاعات و عبادات تمام روزه داران قبول کلی عکس اینجوری دارم ازش تو پست بعدی با شیرین کاریاش میام ...
8 اسفند 1404