روزهایی نه چندان خوب...
سلام نفس های من
بعد از مدت ها بسختی تونستم وبتون رو اپ کنم اونم تو شرایط نابسامانی کشورم
متاسفانه تو ۲۷ آبان ماه پدر بزرگم رو از دست دادیم و به رحمت خدا رفت و این خبر برام خیلی ناراحت کننده بود
و تولد صدرا رو که میخواستم دورهمی با دوستاش بگیرم متاسفانه نشد انشالله سال دیگه و بعد از چهلم پدربزرگم خودمون یه کیک و چند تا بادکنک چهار نفری گرفتیم
طاها کلوچه هم ماشاالله بزرگشده و دیگه قند تو دلمون آب میشه و تنها امید های این روزام هستین شما دو تا فسقلی
امروز که دارم اپ میکنم اوضاع کشورم خوب نیست آمریکا کلی ناو جنگی آورده و ایران به نوعی حصار شده هست خدا به تمام ملتم رحم کنه
ای کاش میتونستم خبرهای خوبی بهتون بدم ولی متاسفانه اینجوری شد
تو این ماه هر دوتاتون سرما خوردگی سختی گرفتین و واقعا دو هفته عذاب کشیدیم هفته اول صدرا مریض شد و هفته دوم طاها ،شب و روز نخوابیدم ولی اینم گذشت
امیدوارم این جنگ هم بگذره بتونم پست بعدی با خبرهای خوبی بیام پیشتون
خیلی خیلی دوستون دارم عشق های مامان
کلی عکس ازتون دارم انشالله بتونم با دل خوش اونا رو تو وبتون بذارم




روزهایی نه چندان خوب... 




