یه روز گرم افتابی با فندق خان
یاحق........ بهارِ عمرم...این روزهایمان به بازی و بازی و بازی میگذرد...نمی دانستم باید برای این روزهایت انرژی ذخیره کنم...باید بدوم پا به پایت...بخندم مثلِ تو....و آنقدر دنیا برایم بِکر باشد که هر بار از دیدنِ زاغکی ذوق کنم! به خیالم بزرگ می شوی و میروی پی بازیت... اما گویی تا تو باشی بازی هم هست... کمی طولانیست..اما ماندگار! میدانم ثبتش نکنم به ازای شیرینی روز افزونت فراموشش میکنم! پسر شیطون بلایم مامورخ 1393/3/2 جمعه برای گردش وپیکنیک با خانواده مامان فاطی رفتیم باغ خودمون .وای که چه هوایی داشت چقدر ساکت وبا صفا بود درختانی که با داشتن شاخ وبرگ محکم تلاش در بزرگ کردن میوه ی خودشان هستن وگلهای زبیایی...
نویسنده :
مامان صدرا
10:50









