صدرا  جونم صدرا جونم ، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره

صدرا عشق مامان

پسری از جنس پاییز با بوی بهار...

یلدای 93 در 3سال و17 روزگی

چهارمین یلدات مبارک ملوسک مامان............ شب یلدا همیشه جاودانی است زمستان را بهارزندگانی است شب یلدا شب فر و کیان است نشان ازسنت ایرانیان است به صد یلدا الهی زنده باشی /انارو سیب وانگور خورده باشی اگر یلدای دیگر من نباشم تو باشی وتوباشی سلام به عشق کوچولوی خودم وسلام به همه ی دوستای گلم که در ثبت خاطرات ناز دونم همراهم بودن وباوجود اونا انرژی میگیرم . پسر گلم ملوسکم از اینکه دیر به دیر میام منو ببخش میخوام خاطراتتو از روز سومین تولدت تا به حال بگم .ملوسکم تصمیم گرفتم امسال تولدتو تو مهد پیش دوستات بگیرم هم برا تو کلوچه تنوعی بشم هم برا ما . 17 اذر روز دوشنبه...
4 دی 1393

صدرایم سه سالگیت مبارک.............

      دیشب آمدم روبرویت نشستم ...نگاهت کردم، چشمـــــــهایت! از صبح حالم عجیب بود و تو اینطور بَندِ دلم را تاب دادی...از صبح دلم خلوت میخواست...درست مثلِ هفده اذر هر سال! که دل توی دلم نیست...چشمهایت را که دیدم...آرام گفتمت... و من با اولین نگاهِ تو آغــــــاز شدم نفسِِ مادر...نگاهم کردی و شرمنده ی این همــــه معصومیت و پاکی و مهربانی ات شدم...نگاهت تازه نبود... همان نگاهِ سه سال پیشِ بود! (همان نگاهی که توی اتاقِ عمل وقتی توانِ حرف زدن نداشتم...صدای دکتر امیری  را فقط می شنیدم. ..میخوای ببینیش خیالت راحت بشه که سالمه؟ بیا اینم پسرِ خوشگلت که اینقدر اذیتت کرد..ببین چه سفید و نازه...داره نگات میکنه ....
20 آذر 1393

35 ماهگی عسلک شیطون بلای ماواینروزای قشنگ بی تکرارش

        این روزها همه ی وجودم چَشم شده.... این روزها خوب است...خوش حالم! از این بلوغ!!! از این رشد.. این سه سال ما کاشتیم....حالا باید مراقبت باشیم فقط ...تو ریشه دوانده ای...تو رشد کرده ای...سخت می شود خاکت را عوض کرد...حالا باید نظاره گر باشیم...خاک و آب و نور را برایت فراهم کردیم ...حالا نوبت توست.... برو پسر....به سویِ نور و روشنی... این روزهایِ دوست داشتنی....که می فهمی....درک می کنی..حس می کنی...نه از جنسِ کودکی...که کمی بزرگتر... این روزها را می بلعم....با جانم...به اندازه ی روزهایِ بی تکرار گذشته، اشتیاقی وصف نشدنی دارم برای روزهایِ آتی... صدرا! تو کی اینقدر بزرگ شدی؟ در نظرِ ...
1 آذر 1393

این روزای گل پسری وماه محرم 93

محرم 93 وکودک 34 ماهه ی من وعشق سینه زنی     السلام علیک یا اباعبدلله... محرمی دیگر آمد و تو سی وچهار  ماهه شدی... امسال.. شیرخواره نبودی عزیز جانم....اما داغِ دلِ رباب باز هم برایم تازه بود... امسال تو درست روزهای عاشقی سی وچهارماهه شدی... امسال هر بار تو گفتی : مامان آب می خوام...بابا توجاس؟! دلم صداریم ! مُــــــردم... امسال توی سی وچهار ماهه ؛ پیامبری ات را به حق ادا کردی...وقتی اشکهایم را دیدی و پرسیدی و پرسیدی و پرسیدی و..... رسیدیم تا آنجا که گفتی... .چرا امام حسین ُ تُشتَن؟ و من جوابی برایت نداشتم جز اشکهایم.... این محرم و سی وچهار ماهگی تو...برایم ارزشمند بود...نمی د...
9 آبان 1393

خدا حافظ پستونک

سلام به  یکی یه دونه ی خودم که روز به روز عاشقتر میشم پسمل خوردنی من اواخر شهریور ماه که  مریض شدی ولب ودهانت زخم زد دیگه از اون به بعد پستونک نمیخوری فدات شم که پستونک تو برام یه غول شده بود که هر وقت فکرشو میکردم داغون میشدم فکر میکردم حالا که صدرا سه ساله هم بشه من نمیتونم از پستونک بگیرمش ویه طوری هم به خونسردی زده بودم که میگفتم دیگه خودش وقتی بزرگ شه  نمیخورده یعنی در اواخرش این شکلی هم شده بودا وقتی تو یه جمع یا پارک وهر جایی که مهمون بودیم نمیخوردی فدای پسر باهوشم بشم من الــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهی............... این بیماری باعث شد تا منم از فرصت استفاده کنم واز پستونک بگیرم فکر نمیکردم این قدرا هم...
17 مهر 1393

سلام من کودکم................

  سلام به کودکم به صدرایم سلام به همه ی کودکان عزیز جهانم روزتان مبارک خوشحال و شاد و خندانم قدر دنیا رو می‌دانم خنده کنم من دست بزنم من پا بکوبم من جوانم. در دلم غمی ندارم زیرا هست سلامت جانم عمر ما کوتاست چون گل صحراست پس بیایید شادی کنیم. بیایید باهم بخوانیم ترانه‌ی جوانی را عمر ما کوتاست چون گل صحراست پس بیایید شادی کنیم. گل بریزم من از روی دامن بر روی خرمن شادانم   " خداي خوب و مهربانم ، سپاس تو را كه شايسته ي پرستشي ، خداي خوب ِ كودكان ، به حق بزرگي ات همه ي كودكان ِ دنيا رو در پناه امن خودت محافظت كن . خدايا ...
17 مهر 1393

34 ماهگیت مبارک عسلک شیطون بلا

یا ماشاالله گلِ قشنگم...شعرِ اولت رو هم گفتی...اینبار برای من! یه ماه دارم خوشگله میخنده توی جاده یه ماه دارم نازونی مثلِ مامان نازونی مامان من قشنگه خیلی خیلی قشنگه ممنون بی تکرارِ دنیای من...ممنون از این همه عشق! نمی دانم چه بگویم...اشک هایم گواه بود؟؟ خـــــدایا فکرش را هم نمی کردم این روزها را توی تقویمِ زندگی ام ثبت کنم..روزی که پسرم برای من شعر بگوید! هر روز و هروقت به من بگوید دوستت دارم زیاد! و بوسه هایش را سخاوتمندانه تقدیمم کند......... فدات بشم عزیزم. خــــــــــدای جان....می شود کمی صبورتر....کمی آرام تر...کمی صدرا ترم کنی...؟ می شود من مثل او بشوم..نه او مثل من؟  ...
17 مهر 1393