صدرا عشق مامان

خداوندا به من فرزندی عطا کن واو را پرهیزگار وپاک قرار ده که در افرینش کم وزیادی نباشد.

روزهای بهاری

عشق کوچولوی من واقعا میمیرم برات تو با اون چشمای مهربونت با اون شیرین زبونیهات تمام دنیای من و پر از وجود شیرینت کردی وجودت باعث میشه خستگی ها و درد ها و نا مردی های روزگار و فراموش کنم باعث میشی امیدم هر روز هر روز بیشتر بشه باعث میشی تلاشم برای زندگیم هر روز و هر روز بیشتر بشه فقط من اینطوری نیستم عشق مامان بابا امیر هم همینطوره و من این حرفا رو از زبون اونم میزنم وقتی نصف شب صدام میکنی مامان اوووفه نمیدونی با چه ذوقی از خواب بیدار میشم و به اتاقت میام با اینکه خیلی خسته ام و استراحتم کمه ولی ساز صدات من و از همه چیز جدا میکنه از اینکه روز به روز بزرگ تر میشی و اخلاقات تغییر میکنه خوشحالم البته میدونم هرچی بزرگتر بشی دلم برای همین سختی ها ...
13 ارديبهشت 1395

جشن تولد عرشیا وروزهای بهاری پسملی

  تصویر اشک ها و لبخند هایت فراموش شدنی نیست، بلکه صفحه هایی از دفتر خاطراتم را در بر گرفته که مرا در عمق لحظاتش غرق میکند امشب در تب تلخم که برای فردایم چه بنویسم؛ همین یک جمله را مینویسم: تولدت مبارک بیا شعمارو فوت کن که صد سال زنده باشی ...
8 ارديبهشت 1395

وروجک من ..............

قربووووون وروجکم بشم که این روزا خیلی شیطون شده و همش می خواد بپره بالا و پاییین و بازی کنه واسه همینم سعی می کنم ببرمت پارک تا یک کمی از انرژیت تخلیه شه و لحظات شادی رو بگذرونی.... فدای خنده هات عزیززززززززززززززززززززززززم ...
4 ارديبهشت 1395
1