صدرا  جونم صدرا جونم ، تا این لحظه: 7 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره

صدرا عشق مامان

شیرینی زندگیم

1392/11/28 15:17
نویسنده : مامان صدرا
242 بازدید
اشتراک گذاری
 
                               به نام خدایی که با شکرش به ارامش میرسم

 

 

چقدر گلم شیرین ودل ربا شدی چقدر خواستنی وشیرین زبون شدی دیگه پسرم تمام کلمات و میگی و من وبابایی با شنیدن تمام حرفات قند تو دلمون اب میشه و همیشه قربون صدقت میریم هر لحظه  صدای دلنشینت همه جای خونه میپچه چقدر لحظه ی شیرینی  عزیزم میخوام تو این لحظه باشی وبزرگ نشی که اون کلمات شکسته و با اون صدای نازک که میگی همیشه در گوشم بماند چقدر شیرین میگی  چقدر از صبح تا شب مامان میگی مامان فدای  تار موت چقدر شیرینی .زندگیم با وجود تو شیرین وشیرینترمیشود  شیرینی خوردنی مامان وبابا  ی عالمه دوست داریم

کودک ۲۳ ماهه ی من


 

یاحق

می خواهم از همین جا بلــــــــــــــند بگویم...۲۳ ماهگی چقدر هیجان انگیزی!

هر روزی که شروع می شود...مثلِ روز قبلمان نیست...

تو ، چون کتابی اسرار آمیزی برایم صدرا !

همان هایی که من عاشقِ خواندنشان بودم...که از یک لحظه ی بعدش خبر نداشتم ، هیجان و شوق توی دلِ دخترانه ام موج می زد وقت خواندنشان!

فکرش را نمی کردم ... مادر بشوم و باز همان شوق بیاید سراغم!

این دوسال هر روزش شگفت انگیز بود...اما خبرش را داده بودند...کودکت شیر می خورد..دندان در می اورد...می نشیند....راه می رود...حرف می زدند....تا همین جایش را گفتند...بقیه ، هرچه شنیدم لجبازی و شیطنت و لبخندِ شیرینِ مادرانه بود...

حالا می فهمم....دلیلِ لبخند شیرین مادرانه را... که نمی توان به حق شیرینی این روزهای اسرار امیز را ادا کرد...

پسرکی که منطقِ حرفهایش ، بی حرف است...اصرار برای خوردنش که می کنم....می گوید: مامان سیر شدم خوب...خودت بخور بزرگ بشی..مامان قوی بشی..خانوم بزرگ بشی...افرین دختر خوب من سیرم!

۲۳ ماهگی چه پر محتوایی....توی این 365 روز قرار است سرچشمه های سالهای بعد را نشانمان می دهی...

گاه کوچکی در برابرت ایستاده و چنان خردمندانه حرف می زند که تصمیم میگیری جور دیگر رویش حساب کنی!

و گاه همان کوچک خردمند چنان می کند که شک می کنی به تصمیم ات!

شیرین پسری که وقتِ قاطعیت در عینِ مهربانیمان ، آرامش را می شود در چشمانش دید! وقت لطافتِ بی جایمان تمــــــــام وجودش بلاتکلیف می شود!

او می داند چه می کند....چه می خواهد...و منِ مادر اگر هم گامش نباشم سردرگمم!

کلاف ۲۳ ماهگیت را دست گرفته ام....تو هلش می دهی و من پشت سرت می پیچانم....گاه از دستم در می رود...اما می دَوم که گم اش نکنم....باز می گیرم دستم و باز می پیچم....

تو هرچقدر می خواهی ۲۳ ماهگی کن..که به اتمامش نزدیک شدی...من هستم...خودسازی می کنم...می خوانم و گوشهایم را تیز می کنم....بهترین راه را از نظر مادرانه ام انتخاب می کنم و جواب می گیرم...با هم روزگار خوشی داریم...روزهای دانایی! که اگر ندانیم کلاهمان ...

صدرا ! ما ۲۳ ماهه شده ایم...کمی کوچکتر از تو....تا درکت کنیم ، همراهت باشیم...ببخش اگر گاهی بزرگ می شویم و توی ۲۳ ماهه را 20 ساله می پنداریم...دست خودمان نیست...بگذار به حسابِ آدمیزادی و جایز الخطا بودنمان!

دوساله ی مهربانِ...مهربانِ...مهربانم!

به وجودت افتخـــــــــــــــار می کنم...به حضورت می بالم ...به نفس هایت زنده ام ... به نگاهت معنا گرفته ام ...

و برای هر نفس تو
بوسه‌ای بنشانم به طعم ِ ...
هرچه تو بخواهی

نفسم به تو بند است
بند دلم پاره می‌شود که نباشی
انگشت‌هایت را پنجره کن
و مرا صدا بزن
از پشت آنهمه چشم

....

باش شیرینیِ عمرم!

خـــــــــــــــــــدا من که هیچ نمی دانم...راهم را روشن کن...می خواهم امانت دار خوبی باشم...سخت است...همراهم باش...

توکلت علی الله.

پسندها (1)

نظرات (0)