صدرا عشق مامان

خداوندا به من فرزندی عطا کن واو را پرهیزگار وپاک قرار ده که در افرینش کم وزیادی نباشد.

این چند هفته ای که گذشت

سالاد درست می کردم...یادم نیست تو چه می کردی...فقط شنیدم گفتی: مامان فرشته . هوا نبود که نفس بکشم! برگشتم دیدم باز روی اُپن نشسته ای...روی جای ممنوعه! چشمانت برق می زد! موهایت باز خوشرنگ تر از همیشه شده بود...چالِ گونه ات دلم را مالش داد...می خندیدی... یک نگاه عاشقانه ی پاک! باز گفتی : مامان فرشته... گفتم : جانم؟ گفتی : بیا بغلت کنم...بیا تا بپرم تو ب غل ت! بیا عقب تر! آمدم جلوتر...دستانم را آنقدر باز کردم تا وقتی می پری توی آغوشم خوب جا شوی...که شیرین فشارت بدهم...جگرگوشه ی من.. گفتم : چرا میگی مامان فرشته؟...من اسمم مامان ........ گفتی : آره خوب تو مهربونی دیگه...مامان فرشته ای! امروز صدرا؟ همی...
23 بهمن 1394

دنیات قشنگه پسرم ....

نفسم میگیرد؛ در هوایی که نفسهای تو نیست... صدرا نفسم   بند نمی اید دوست داشتنت... مثل انکه شاهرگ احساسم ؛ بریده باشد! توی اتاقم دارم به کارام میرسم...یه صدای ناز میاد یه ملودی خاص...برمیگردم و تو چارچوب در یه پسر کوچولوی دوست داشتنی و دوتا چشم معصوم و یه لبخند بی نظیر....و دوباره صدام میکنه مامان توی مهمونی شلوغ یه صدای گریه میاد و قلبم تیر میکشه....بلند میشم و به طرف صدا میرم و کم کم اروم میشم ...یه مردکوچولو رو میبینم که دستاشو برای من باز کرده و انگشتای کوچیکش رو تکون میده و با چشمای معصوم و تر منو میخواد و من....با تمام وجودم بغلش میکنم و اروم می شیم ...هر دومون! میرم خرید...اولین مغازه ای که پ...
1 بهمن 1394
1