صدرا  جونم صدرا جونم ، تا این لحظه 7 سال و 8 روز سن دارد

صدرا عشق مامان

خدا حافظ پستونک

سلام به  یکی یه دونه ی خودم که روز به روز عاشقتر میشم پسمل خوردنی من اواخر شهریور ماه که  مریض شدی ولب ودهانت زخم زد دیگه از اون به بعد پستونک نمیخوری فدات شم که پستونک تو برام یه غول شده بود که هر وقت فکرشو میکردم داغون میشدم فکر میکردم حالا که صدرا سه ساله هم بشه من نمیتونم از پستونک بگیرمش ویه طوری هم به خونسردی زده بودم که میگفتم دیگه خودش وقتی بزرگ شه  نمیخورده یعنی در اواخرش این شکلی هم شده بودا وقتی تو یه جمع یا پارک وهر جایی که مهمون بودیم نمیخوردی فدای پسر باهوشم بشم من الــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهی............... این بیماری باعث شد تا منم از فرصت استفاده کنم واز پستونک بگیرم فکر نمیکردم این قدرا هم...
17 مهر 1393

سلام من کودکم................

  سلام به کودکم به صدرایم سلام به همه ی کودکان عزیز جهانم روزتان مبارک خوشحال و شاد و خندانم قدر دنیا رو می‌دانم خنده کنم من دست بزنم من پا بکوبم من جوانم. در دلم غمی ندارم زیرا هست سلامت جانم عمر ما کوتاست چون گل صحراست پس بیایید شادی کنیم. بیایید باهم بخوانیم ترانه‌ی جوانی را عمر ما کوتاست چون گل صحراست پس بیایید شادی کنیم. گل بریزم من از روی دامن بر روی خرمن شادانم   " خداي خوب و مهربانم ، سپاس تو را كه شايسته ي پرستشي ، خداي خوب ِ كودكان ، به حق بزرگي ات همه ي كودكان ِ دنيا رو در پناه امن خودت محافظت كن . خدايا ...
17 مهر 1393

34 ماهگیت مبارک عسلک شیطون بلا

یا ماشاالله گلِ قشنگم...شعرِ اولت رو هم گفتی...اینبار برای من! یه ماه دارم خوشگله میخنده توی جاده یه ماه دارم نازونی مثلِ مامان نازونی مامان من قشنگه خیلی خیلی قشنگه ممنون بی تکرارِ دنیای من...ممنون از این همه عشق! نمی دانم چه بگویم...اشک هایم گواه بود؟؟ خـــــدایا فکرش را هم نمی کردم این روزها را توی تقویمِ زندگی ام ثبت کنم..روزی که پسرم برای من شعر بگوید! هر روز و هروقت به من بگوید دوستت دارم زیاد! و بوسه هایش را سخاوتمندانه تقدیمم کند......... فدات بشم عزیزم. خــــــــــدای جان....می شود کمی صبورتر....کمی آرام تر...کمی صدرا ترم کنی...؟ می شود من مثل او بشوم..نه او مثل من؟  ...
17 مهر 1393

عید قربان 93

سلام فرشته کوچولوی مامان 13 مهر ماه عید قربان بود روز خیلی قشنگ هم برا من بود هم برای پسر گلم .صبح که بیدار شدی ومنو کنارت دیدی گفتی مامان امروز تعطیله گفتم اره عزیزم فدات شم امروز تعطیله. ولی همیشه که صبح زود از خواب پا میشی بازم عادت داری روزهای تعطیل هم صبح زود بیدار شی ونزاری تا ما بخوابیم . بعد صبحانه بابایی با بابا بزرگ رفتن تا گوسفندی رو که خریده بودن بیارن خونه واقا محمد بیاد وقربونیش کنه صدرا جونم از وقتی که به دنیا اومدی ماهر سال این روز قشنگ قربونی داریم  فقط به خاطر سلامتی شما فندق کوچولو . اونروز جایی نرفتیم ومشغول گوشت گوسفند وتقسیم وکارای دیگه ی گوسفنده بودیم پسر گلم که همیشه از خوردن گوشت لذت میبره اون روزم کلی ...
17 مهر 1393

پاییز از راه رسید .............

صدرای من... حواست هست یک تابستان دیگر هم گذشت... حالا باید دوباره دل خوش کنیم به آمدن پاییز،یک پاییز خوشرنگ،به پاییزی که دلت نگیرد و غروبش غم نداشته باشد... توی کوچه و پس کوچه هایش بغض نباشد... پاییزی که مهر و آبان و آذرش تو را یاد هیچ خاطره خیسی نیندازد... یک پاییز دوست داشتنی که شاید مال من و تو باشد... می مانیم به امید پاییزی که نه از فاصله خبری باشد نه از درد،نه از زخم نه از جنگ و نه از فقر... به امید پاییزی که وقتی به آخر رسید جوجه ای از جوجه هایمان کم نشده باشد... به امید صلح... به امید عشق... به امید شیرین ترین لبخندها.. .   ...
8 مهر 1393
1