صدرا عشق مامان

خداوندا به من فرزندی عطا کن واو را پرهیزگار وپاک قرار ده که در افرینش کم وزیادی نباشد.

دوران باردای وجنسیت گلم

من وبابات در این دوران بارداری خیلی دلتنگ بودیم چون مامانی یه کم حالش خوب نبو د منو از 15 اردیبهشت راهه خونه ی مادر جونت کرد  واز این روز هادیگه شروع به شمردن روز ها و ماهها کردیم  که بچه مون کی به دنیا میاد من حال خوبی نداشتم هیچی نمیخوردم حتی غذاهای مورد علاقه مو درسته مادر جونت کم لطفی نکرد در حقمون واسه من جدا از بقیه کباب وجیگر می پخت ولی بازم نمخوردم مرسی مامانی گل خودم....    چهارمین سونوگرافی و تعیین جنسیت در 18خرداد    این بهاران مال تو شاخه های یاس خندان مال تو ساده بودن های باران مال تو آن خداوندی که دنیا آفرید تا ابد همراه و پشتیبان تو   &nbs...
26 فروردين 1392

سیسمونی پسر نازم

باران زندگیم  تنها وازه ی زندگیم کی این ارزو تمام میشه دلتنگتم.من و بابایی تقریبا 20 شهریور سال 90کفتیم دیگه واسه گل خونه یه اتاق که وقتی میاد خونمون دلش نگیره درست کنیم ولی همه میگفتن زوده زوده ..... من با اصرار خواستم اول اتاق گلم رو کاغذ دیواری کنیم وباباتم قبول کرد  بعد  ماماجونت هم یه تخت ماشین واسه ی گلم و اسباب بازی کمد ولباس گلم رو از مکه اورده بود و گذاشتیم تو اتاقشو تکمیل کردیم ممنون از بابا جون و مامان جونت   به روزهای اول با هم بودنمان که فکر می کنم ، همه اش داشتم روزها و هفته ها را می شمردم تا به زور یک هفته به تعداد هفته های عمرت اضافه شود. همه اش می گفتم : یعنی 8 ماه دیگه ؟ ............. حالا به خودم...
26 بهمن 1392

سالم بودنت مایه افتخار ماست.......

  خدایا خودت همیشه پشت و پناهم بوده ای خدایا خودت همیشه آرام جانم بوده ای خدایا خودت همیشه مرحم زخم هایم بوده ای خدایا خودت به دلم رحم کن و نا امیدم نکن خدایا خودت فقط خودت به دل نگرانی هایم رحم کن و یکی یکدونه ام دردونه ام رو خوب کن فقط خودت خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا   ٢٧ فرودین ٩٢ ...
26 فروردين 1392

برایپسری که در درونم رشد میکند

 پشت هر کوه بلند سبزه زاریست پر از یاد خدا و در آن باغ کسی میخواند که خدا هست, دگر غصه چرا؟ آرزو دارم خورشید رهایت نکند غم صدایت نکند ظلمت شام , سیاهت نکند, وتو را از دل آنکس که تنش در تن توست,حضرت دوست جدایت نکند         ٢٦ فروردین ٩٢ ...
26 فروردين 1392

دل پدر وپسر

دل پدر وپسر روزی پدری دست خود را روی شانه پسر خود گذاشت و گفت: من قویترم یا تو؟ پسر گفت: من. پدر جا خورده و دوباره پرسید من قویترم یا تو؟ پسر گفت: من. پدر بغض کرد و دوباره پرسید: من قویترم یا تو؟ پسر گفت: من. پدر از جا بلند شد چند قدم با ناراحتی و اشک از پسرش دور شدو دوباره پرسید من قویترم یا تو؟ پسر گفت: تو. پدر گفت چون من ناراحت شدم گفتی من قویترم؟ پسر گفت: نه آن سه باری که گفتم من از تو قویترم چون دستت روی شانه ام بود پشتم به کوهی مثل تو گرم بود اما وقتی دستت را برداشتی دیدم بی تو چیزی نیستم... انشاءالله تا ابد برای هم پشت و پناه و تکیه گاه باشید با داشتن پدر و پسری عاشق چون شماها خوشبخت ترین میشوم خدا ...
26 فروردين 1392